تبليغاتX
پیچش
پیچشم، جن وسنجاق

 

چارقد سنجاق دوخته

 

می پرد جنی از شانه چپم بر گوشه اتاق

 

بسم الله

 

می پرد

 

بر شانه راستم دستی کشیده و پر مو، چروک و چرک

 

کش می رود این دست

 

با صورتی مهیب می زند نهیب

 

دستانم را به دور سرم قفل کرده ام

 

یا حضرت سنجاق ،

 

دخیل      دخیل .

+ نوشته شده در سی ام شهریور 1385ساعت توسط وحید طارمی |

شرور

 

     یه دوستی داشتم بهم میگفت :

 

چه جوری تو زندگیم یه تغییر اساسی بدم

 

            یکسال بعد اعدام شد.

+ نوشته شده در بیست و هشتم شهریور 1385ساعت توسط وحید طارمی |

پیچشم، بیمارستان

 

عکس از اتیه نوری

 

صدای جیغ ریز چسب بر زخم سالیان سال تاول هر از چند گاه تازه شده

 

بر پیدایش سیال آب روی انگشت

 

لای شیارهای  کوچک و بزرگ پوست به ناگه پیری

 

شنیده می شود

 

انگار آری خداحافظ رفیق

 

آخ وآه های بلند تخت

 

از تلاش بیهوده استخوانهای چسبیده بر پوست باسنی

 

که می خواهد تنی را در تن لشِِ ِ تخت ِ ملحفه چروکین که دیروز پرستار آنها را اطو نکرد

 

جابه جا کند

 

آری انگار رفیق خداحافظ

 

وچارواداری های عصایی  که سالها در کفش بوده اند

 

به دکان می رفت وسیگار می خرید

 

پیرمرد مانده روی تخت

 

با تمام مشقت

 

می پرسد

 

آیا زمان ما را به صلا به می کشد؟

 

رو به دوست تخت کناری اش

 

که فهمید چهار صبح جان داد

 

گفت

 

خداحافظ رفیق.

+ نوشته شده در بیست و چهارم شهریور 1385ساعت توسط وحید طارمی |

محمد صالح علاء ، لیسانسه ای که پریشون است

 

 

آقای جان . ممد آقایی که اشتباهی آدمیزاد شد . زلف پریشون ونظر کرده خدایش

که با همه خداهای ما فرق می کند . ممد آقای باران ، پاییز. به قول خودش ممد

 آقای پریشون. ممد آقای صالح علا.

 صالح علا آکتور تاترهای یک دقیقه ای . آقای آبروی ترانه . کافه دار دهه هفتادی.

مدیر مسیولی که تمام مطالب نشریه اش را خودش و بارانش ( اسم پسرش هم باران

 است از بس که پریشون باران) جمع می کنند و احتمالا با تیراژ یه چیزی تو همین

 مایه ها . ممد آقای شبای جمعه رادیو پیام که با یه بی بی چه ها که نمی کرد . ممد آقای لیسانسه . استاد دانشگاهی که سر کلاس هی گریه می کنه . ممد آقای " عاشقان وقت

 نماز است اذان  می گویند " . ممد اقا مبصر ترانه . ممد آقای صالح علای جان.

 

محمد صالح علا را در رادیو پیام کشف کردم ، شبهای جمعه طوری ترانه می خواند

که چشمهایم مور مور می شد . بعدا با یه برنا مه تلویزیونی که اسمش یادم نیست اما

 یادمه می گفت زعفرانی باشید ، آخر برنامه هم عوامل برنامه را اینگونه معرفی

 می کرد مثلا ممد مینا خانوم ، سعید فروغ خانوم ، اصغر شمسی خانوم . در دهه

60 تاتری را اجرا کرد که یک دفعه بازیگران از وسط صحنه یه تابوت بلند می کردند

 و می بردن تو خیابان ومردم بی خبر هم راهی می شدند لا اله الا الله . دهه 70

 همینجوری یک کافه باز کرد . و حالا توی دهه 80 مجله ای دارد به نام نشانی که

کاملا صالح علا یی ا ست . با اولین بارون پاییز  با دوستانش تماس می گیرد و

 تبریک می گه بارون را . به قول خودش با مخاطب زلف گره می زند با ترانه

هایش با لحن صدایش.

چند ترانه از او

 

1

شما که لیسانس دارین ، سواد دارین ، روزنامه خونین

با بزرگا می شینین حرف میزنین

همه چی رو می دونین

شما که کلت پره

معلم مردم خوبین

واسه هر چی که می گن جواب دارین ، در نمی مونین

بگو از چیه که من دلم گرفته؟

راه می رم دلم گرفته

پا می شم دلم گرفته

گریه می کنم ، می خندم ، پا میشم، دلم گرفته

من خودم آدم بودم

باد زد و هوای منو برد

سوار اسبی بودم که روز بارونی زمین خورد

شما که لیسانس دارین ، سواد دارین ، روزنامه خونین

با بزرگا می شینین حرف میزنین

همه چی رو می دونین

شما که کلت پره

معلم مردم خوبین

واسه هر چی که می گن جواب دارین ، در نمی مونین

بگو از چیه که من دلم گرفته؟

2

بالش ها تان

متکاهاتان

متکاهاتان

بیشه ، بیشه – نور

 

3

تو شبستون چشات

پایین پله های پلکت

مچ مهتابو می گیرم

اون دمی که گرگ و میشه

با یه گله شقایق

پیش پای تو می میرم

من شبو به خاطراتم

وصله می کنم   می دوزم

من به هر رعد نگاهت

گر می گیرم و می سوزم

تو شبستون چشات

پایین پله های پلکت

مچ مهتابو می گیرم

اون دمی که گرگ ومیشه

با یه گله شقایق

پیش پای تو می میرم

اگه روزا خواسته باشی

شبو تا تهش می نوشم

می زنم به آب وآتیش

با خود خورشید می جوشم

زخم خورشیدی تن رو

با شب وشبنم می بندم

اگه مقتول تو باشم

دم جون دادن می خندم

تو شبستون چشات

پایین پله های پلکت

مچ مهتابو می گیرم

اون دمی که گرگ ومیشه

با یه گله شقایق

پیش پای تو می میرم

تو با این نگاه یاغی

قرق سینه مایی

فاتح قلعه رویا

کی به فتح ما می آیی؟

 

 

 

+ نوشته شده در بیستم شهریور 1385ساعت توسط وحید طارمی |

آلن گینزبرگ ، مردی برای تمام فصول

 

پیچش 0) زندگی وآثار

 

آ لن گینزبرگ در سال 1926در نیوجرسی ودر خانواده ای یهودی و فرهنگ

دوست به دنیا آمد. پدر او شاعربود ومادرش معلم دبیرستان  . آلن دومین پسر

 خانواده بود .

مادر آلن از تاثیر گذارترین اشخاص در مسیر فکری وی بود ، ا و سالها در حزب

 کمونیست عضو بود و آ لن را همراه خود به میتینگ های حزب می برد ، وی

 بعدها دچار پارانویا وبیماری های روانی شدیدی شد وحتی دست به

 خودکشی زد که ناموفق بود، سالهای سال مادر او با انواع بیماریها ی روانی

 دست وپنجه نرم کرد تا اینکه در سال 1956 بر اثر خونریزی مغزی در گذشت.

گینزبرگ بعدها در سال 1959 جنون ومرگ مادرش را در کتاب حدیث( کادیش)

 سروده است .

 از یازده سالگی شروع به نوشتن کرد و حتی در اوایل نوجوانی وهنگام جنگ

دوم جهانی نامه هایی ضد جنگ برای نیو یورک تایمز فرستاد که چاپ شدند.

از دوره دبیرستان با کشف ویتمن وخواندن آثار ا و نوشتن های او جدی تر

 می شوند، ویتمن تا ثیرات شگرفی را بر آلن گینزبرگ نهاد.

بعد از گذراندن دبیرستان به دانشگاه کلمبیا راه پیدا کرد و در آنجا با آثار

 نویسندگان معاصر بزرگی همچو جک کراوک و ویلیام بورخس آشنا شد ا و

 در سال 1943به همراه این دو جنبش بیت را پایه گذاری کردند.

در سال 1945 او به دلیل کم توجهی مستخدمین ضد یهود به نظا فت ا تاقش

 بر روی پنجره اتاقش یک صلیب شکسته نقا شی کرد و به همین دلیل ا ز

 دانشگاه اخراج شد.

پس از اخراج دست به هر کاری زدکارگر جوشکار ، پادوی شب ، ظرف شور

 اما با بازگشتش به دانشگاه کلمبیا با بهترین نمرات فارغ ا لتحصیل شد.

او بعد از دانشگاه چند ماهی را در تیمارستان گذراند به دلیل آنکه یکی از

دوستان معتادش چیزهای دزدی را در اتاق ا و پنهان کرده بود و او برای اینکه

 به زندا ن نرود خود را به دیوا نگی زد وبه تیمارستان رفت .

گینزبرگ تحت تاثیر دوستی با جک کراوک و به دلیل علاقه فراوان کراوک به

 آیین بودا یی به این آیین گرایش پیدا کرد به طوری که در سال 1954به سا ن

فرانسیسکو رفت تا در آنجا به یادگیری تعالیم بودایی بپردازد.

در سال 1956 سرودن مهمترین شعر دوران ادبی خویش وحتی شاید

 مهمترین شعر دوران معاصر آمریکا یعنی " زوزه " را آغاز کرد که آن را تقدیم

 می کند به کارلوس سالامون ،با انتشار کتاب " زوزه وچند شعر دیگر " ا نقلاب

 بزرگی ادبی سرتاسر آمریکا را فرا می گیرد ، شعر زوزه در مهمترین محافل

 ادبی همچون دانشگاه برکلی خوانده می شود و آلن گینزبرگ شناخته

 می شود . زوزه را امروز هم جز آثار بزرگ ادبیات آمریکا به حساب می آورند .

(( خانم ها دامنتان را جمع کنید می خواهیم از دوزخ بگذریم)) این جمله ای

 است که ویلیام کارلوس ویلیامز در هنگام معرفی زوزه گفته است.

 گینزبرگ در مصاحبه ای با مجله نیویورک گفت ((ما تلاش می کنیم تا روح

 آمریکا را شفا دهیم))

در دهه 60 به همکاری با هیپی ها پرداخت ، همچنین همکاری با افرادی

 که نمادهای اعتراض جوانان آ مریکایی بودند باب دیلان ، تیموتی لری .

فعالیت در جنبش های ضد جنگ و حفاظت از محیط زیست از دیگر فعالیتها ی

 او در این دهه به شمار می رود . در حقیقت در دهه 60 او مراد همه آنهایی

 بود که جنگ ویتنام ویرانشان کرده بود .

به همراه باب دیلان

او اموزش ادبی خود را مدیون ویلیام کارلوس ویلیامز می داند .

 از سوریالیسم خصوصا آندره برتون ، و همچنین مدرنیستهایی همچون

 ازرا پاوند  و تی اس الیوت و همچنین نویسندگانی مثل ویلیام بلیک و والت

 ویتمن تاثیرات فراوانی گرفت.

کتابهای چاپ شده از او به شرح زیر است

 

شعر او بالبداهه به نظر می رسد ، از ویژگی های شعر او بی پرده

 بودن است و شعرهایی که مملو از تاویل است ، خودش گفته است

 (( احساس من را به سوی بیان پر حجم و دراز پر هیاهو می کشد)) ،

شعر گینزبرگ را باید شلاق وار خواند نه واژه به واژه.

آلن گینزبرگ 5 آ وریل 1997 در گذشت.

 پیچش1) چند شعر از او در ادمه مطلب

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شانزدهم شهریور 1385ساعت توسط وحید طارمی |

شرور، نشانه شناسی پیری

 

 پیرمان در آ مد

 

            از بس پیر شد پدر.

 


نا گفتنی زیاد بوده ا ست از اول تاریخ . وقتی پوست پای پدر نازک شده و کشیده و

 

 مویرگه دارند اعلام موجودیت می کنند . آن هنگام که پاهای پدر نیمه شبها فا صله

 

 خواب وتوالت را هی راهپیمایی  می کنند یا وقتی که کفشها ی پدر یهو برای

 

 پاهایش گنده می شوند آ نوقت است که پدرتان پیر شده و پیر شما هم کم کم در

 

 می آید.

+ نوشته شده در سیزدهم شهریور 1385ساعت توسط وحید طارمی |

امیر کاستاریکا & no smoking

 

سرطان ریه را عشق است

 

در طول این روز ها دو فیلم از فیلمساز بوسنیایی،  امیر کاستاریکا دیدم .

اولی رویای آریزونا بود که زیاد قابل تامل نیست ا لبته طنازی او در فیلم و

 شوخی هایی که با فیلمهای بزرگ تاریخ سینما مثل شمال از شمال غربی یا گاو

 خشمگین می کند به غایت دیدنی است اما فیلم دوم مستندی است به نام

 super8mmstories.

امیر کاستاریکا فیلمساز خاصی است . او در فیلم  super8mmstoriesگونه

 خاصی از سینما را به ما نشان می دهد که کاملا شخصی است وبکر ، فیلم در

 میان مستند ، کلیپ ، هجو ، درام دست وپا می زند ، اساس فیلم تصویرهایی

 است که کاستاریکا از تور emir kusturica&no smoking تهیه کرده است

، برادر کاستاریکا در گروه no smoking   که یک گروه alternative rock

 یوگسلاو است نوازنده درامز است خود کاستاریکا هم گیتار برقی می زند این

 بهانه ای می شود برای برگزاری این تور . فیلم از بخشهای مختلفی تشکیل شده

 تصویر هایی که از تور و پشت صحنه گروه می بینیم و اتفاقات داخل گروهی

 ، همچنین در صحنه هایی سیاه وسفید اعضای گروه از آشنایی شان با سازشان

 می گویند از کودکی و خاطراتشان و در پس زمینه این گفتارها تصویرهایی باز

 سازی شده از همان خاطرات  را می بینیم که به طور مشخص جامعه یوگسلاو

 و نبردهای قومیتی آنجا را به سخره گرفته است ، فیلم جاهایی تبدیل به کلیپ

 می شود مخصوصا در پایان فیلم که به طور مشخص یک کلیپ می بینیم ،

 قسمتی از فیلم به بخشی می پردازد ( به صورت غیر متوالی ودر طول فیلم) ،

 که مربوط است به تهیه پوستر های تور که شاید در این قسمت نوعی ویدیو آرت

 تداعی شود، با آنکه فیلم مستند است اما به دلیل نوع خاص موسیقی به کار گرفته

 شده توسط گروه و طریقه تدوین بسیار بدیع کاستاریکا(فیلم بر اساس تک تک

افراد به بخشهای مختلف تقسیم می شود) با فیلمی طرف می شویم که جذاب است

 وکشش ایجاد می کند .کاستاریکایی که گیتار میزند


از نکات جالب فیلم نشان دادن نوع خاصی از نوازندگی هر یک از اعضای گروه

است که نقطه اوج آن زمانی است که ویولونیست گروه آرشه را به دهان می گیرد

 و می نوازد و یا آنجا که آرشه را دونفر می گیرند وا و  ویولون را روی آرشه

می کشد ، دیدن گیتار زدن کاستاریکا با آن سیگار برگش که همیشه لب دهنش

است هم دیدنی است . جالب است تصاویر فیلم مرتبط به سالهای 1997 تا 2001

 می شود و او در طول این سالها در سفر بوده و به همراه گروه نوازندگی

 می کرده که  نشان می دهد  کاستاریکا بیشتر از آنکه کارگردان باشد نوازنده ا ست .

+ نوشته شده در یازدهم شهریور 1385ساعت توسط وحید طارمی |

پیچشم، قطع امید

 

عکس از عرشیا کیانی

 

پایم به راهی که نرفت بازگشته است

 

این لنگه پای لعنتی به ضرب پول و پلاتین هم دوا نشد

 

گفتند که از اینجا قطع می شود

 

دکترم قطع امید کرده است

 

قطع امید کرده ام از این شبهای بی وجود

 

که در شب ننگین اختراع برق

 

هم قسم شدند چراغها و مهتاب

 

که یک روز خوش از گلوی شب

 

پایین نمی رود

 

پایین نمی روم

 

از راهی که فرعی ای آنرا قطع نکرده است

 

پایم به راهی که نرفت بازگشته است .

+ نوشته شده در هشتم شهریور 1385ساعت توسط وحید طارمی |

یک بچه جنی، گریگوری کورسو

 

پیچش 1) زندگی

 

گریگوری کورسو 26 مارس 1930در نیویورگ  و از مادری که تنها 16 سال

 

 سن داشت به دنیا آ مد. مادرش به زاد گاهش ا یتا لیا رفت وا ورا با پدرش تنها

 

گذاشت   پدرش هم دوباره ازدواج کرده بود .از یازده سالگی فرارهای ا و ا ز

 

 خانه شروع شد.ا و اکثر زمان کودکی خود را در نوانخانه ها ویا به عنوان

 

 فرزند خوانده گذراند آنگونه که خود می گوید ((توسط هشت خانواده به فرزند

 

 خواندگی پذیرفته شدم تا ده سالگی زمانیکه پدرم تصمیم گرفت به خانه برگردد

 

 ،  او فکر میکرد که با گرفتن من از یتیم خانه دیگر اورا به جگ جهانی دوم

 

 نمی فرستند.اما راهی نبود، آنها به هر حال اورا بردند .پدرم به نیروی دریایی

 

 پیوست وزندگی خیابانی من شروع شد. من نه پدری داشتم ونه مادری . پدرم

 

 که رفت تا به ارتش ملحق شود ومادرم را هم هرگز ندیده بودم، نمیدانم

 

 برا یش چه اتفاقی افتاده بود. هیچکس را نمی شنا ختم. آره من فقط یه ناف

 

 دا شتم !))

 

دوازده ساله بود که به جرم دزدیدن یه را دیو  وهفده جرم ریز دیگر به 

 

 حبس محکوم شد.

 

((به هر حا ل من در خیابانها زندگی چندان بدی ندا شتم  تا ا ینکه منو به

 

 جرم دزدی گرفتند ، چی؟ من فقط به پنجره یه رستورا ن لگد زده بودم ،

 

 رفتم تو وکمی غذا خواستم ، تنها خواسته ام همین بود ، موقعی که خواستم

 

 بیام بیرون یه چیزی بلند کردم ))

 

سه سال زندا ن  از بدترین دوران اوست که همراه شد با ا لهامات بسیار

 

 برای ا و.

((ا ونا من رو گذاشتند تو قبر. من چه کار کردم ؟ دوازده سالم بود ومنو

 

 گذاشتند تویه سلول که افراد مختلفی تو ا ون بودند پس من شروع کردم

 

 به یادگیری.

 

همه اونا میخوا ستند ترتیب منو بد ن ا لبته من بکارتم ( تجرد) را حفظ

 

 کردم با مقاومتی که از خود نشان دادم.شانس من ا ین بود که ایتا لیایی

 

 بودم و وقتی ا یتالیایی های دیگر  مقاومت مرا دیدند شروع کردند به

 

دفاع کردن از من.اگر شما در آ نجا ا ز خود مقاومت نشان ندهی آنها تورا

 

صدا می زنند" سوراخ آ زاد" این یه اصطلاح بود. ا ونها آ زادم کردند

 

 زمانی که سیزده سالم شده بود.اینها سالهای بزرگ جنگ بود ، درست؟43،

 

 1943 ، ومن دوباره برگشتم به خیابان. اما دیگه هیچ جای خوا بی نداشتم .

 

 پس یه بار دیگه به یه شیشه لگد زدم و یه جای خواب برای خودم پیدا کردم))

 

کورسو حتی تجربه کوتاهی از زندگی در تیمارستان را نیز دارا است زندگی

 

  در دیوانه خانه ها در مکانی که او خود می گوید(( در اتاقی بودم که یه

 

 پیرزن مدام در آ ن در حا ل جیغ زدن بود و مردی که روی صورت

 

دیگرا ن ادرار می کرد .))

 

او در مدت حبس خود مشتا قانه به کتابخانه زندان می رفت وهمان موقع

 

بودکه شروع کرد به شعر گفتن.

 

بعد از آ زادی در سا ل 1950 با آ لن گینزبرگ ( ا ز پایه گذاران مکتب بیت )

 

زوج هنری خود  آ شنا شد که ا ین  آ شنایی باعث آ شنا شدن ا و با ویلیام

 

برخس ودیگر نویسندگان وهنرمندان نیویورگ شد.

به همراه آلن گینزبرگ

در سال 1952 به طور غیر رسمی در دانشگاه هاروارد پذیرفته شد و

 

 همچنین دست به تجربه های دیگری زد که یکی از آنها بازی در فیلم تخت

 

اندی وارهول بوداز دهه 60 به بعد کتابهای مهم خود را چاپ کرد

 

 The Happy Birthday of Death (1960),

The American Express (1961), Long Live Man (1962),

 Elegaic Feelings American (1970),

 Herald of the Autochthonic Spirit (1981),

 and Mindfield (1991).

وی در دههای 50 و60 یکی از اعضاء کلیدی جنبش بیت در آمریکا بود.

 

ا و سعی در تغییر شرا یط اجتماعی وسیاسی آمریکا میکرد که آ نرا همراه

 

 زوج هنری خود آلن گینز برگ بیدار کننده جوانان می خواندند .

 

طبق گفته یکی ا زمنتقدان به نام کتا ب در آمریکا دنیس بارونه (( در حالی

 

 که  آمریکا را دودلی وتردید و همچنین مرگ سراسری ( فکری ) فرا گرفته

 

بود اما کورسو خواست که ادامه دهد)).

 

یک نقاد اورا اینگونه توصیف می کند" یک بچه جنی "

 

پیچش 2) متاسفانه نه کتابی ونه در وب شعری از او به فارسی ترجمه نشده

 

 خواهشمندم از کسانی که اهل شعرند و مسلط به انگلیسی ( به نظر من صرف دانستن

 

 

خوب زبان هیچگاه نباید سراغ ترجمه شعر رفت مگر اینکه خود اهل شعر باشی )

 

 خواهشمندم شعرهای اورا ترجمه کنند .

 

پیچش 3 ) شعرbomb از ا و در ادامه مطلب
ادامه مطلب
+ نوشته شده در سوم شهریور 1385ساعت توسط وحید طارمی |

پیچ سینما ، هالیوود غافلگیر میکند ، بلوک 16

 

mos def

 

اگر در ماشین شما فقط جای یک نفر دیگر باشد کدامیک را سوار می کنید پیرزنی که

 

 تنها است ، دوستی که جون شما را نجات داده ، دختر آرزوهاتون رو . این معمای

 

مطرح شد ه دربلوک 16 ا ست . معمای زندگی .

 

گاهی اوقات در هالیوود ا تفاقات خوشا یندی می ا فتد یکی از نمونه های سال

 

گذشته فیلم تصادف پل هاگیس بود که اسکار بهترین فیلم را هم برد اما سال 2006با

 

 یک اتفاق تازه روبرو شده ایم فیلمی بدون ادعا و فوق العاده پایبند به اصول سینما ؛

 

بلوک 16.

 

در مورد سینما اگر هر نظری داشتم که برگشته اما یه چیزی رو هیچموقع ا زش کوتاه

 

 نیومدم همراهی تماشاگر (البته از نوع آشنا با سینما) با فیلم ، بلوک 16 فیلمی

 

 ا ست که وقتی دکمه پلی دستگاه را می زنی تا آخرش می روی و جنب

 

نمی خوری.

 

فیلم داستان پسرسیاه پوست خلافکاری به نام ادی است ( با بازی موس د ف با اون

 

 صدای خاص و مسخره ا ش ) که قرار ا ست ساعت ده بر علیه شش پلیس خلافکار

 

 در دادگاه شهادت بدهد . مامور رساندن ا و به دادگاه پلیسی به نام جک است

 

( بروس ویلیس) که دایم الخمر است و ا فسرده .در طی مسیر دادگاه پنج پلیس

 

خلافکار سعی در کشتن پسر سیاه پوست دارند که همگی از دوستا ن جک هستند

 

، جک که از ماجرا خبر ند ارد از پسرک خوشش آمده سعی در نجات ا و دارد . در میانه

 

 های فیلم متوجه می شویم که جک نیز یکی از آ ن شش پلیس ا ست و تصمیم می

 

 گیرد خودش علیه خودشان شهادت بدهد فیلم به ماجرای تعقیب و گریز ا ین پلیس

 

های خلافکار با این دو نفر می پردازد.

 

جدا از شخصیت پردازی های قابل قبول در فیلم مهم طریقه معرفی آنهاست ، که این

 

 دومی نشان دهنده درا یت کارگردان ا ست . ورودی فیلم علاوه بر اینکه جنبه

 

سینمایی زیبایی دارد( ریتم ، موزیک و تا حدودی تعلیق) به معرفی شخصیتها نیز به

 

 درستی می پردازد ( در کمترین زمان ممکن) ما در صحنه ا ول فیلم ( حدود 2دقیقه)

 

به طور کامل با شخصیت جک آ شنا می شویم وا ین یکی از شاهکارهای کارگردانی

 

 است ، جک وارد صحنه قتلی می شود به ا و گوشزد می شود به هیچ چیز دست

 

 نزند اما او تمام کابینت ها را باز می کند برای یافتن مشروب، همینطور نوع لنگ زدن

 

او ، سبیلش ، چروکهای پیشانی همه یه جورا یی افسرده بودن او را

 

می رساند.کات.

 

صحنه بعدی قرار ا ست ما با شخصیت ادی آشنا شویم ، باز هم یک شاهکار ، هیچ

 

 تصویری از ا و نمی بینیم وفقط صدای ا و میاد که تند تند داره یک معما برای سلول

 

بغلی خود تعریف می کند ، حالا تصویر اورا میبینیم حرافی میکند ، دفترچه ای که

 

دستش هست می افتد وبا حالتی که اهمیت دفترچه اش را می رساند دولا می

 

 شود تا آن را بردارد. شخصیتی تا حدودی مشنگ ، دوست داشتنی و حس کردن این

 

 باور که او خلافکار حرفه ای نیست.

 

شاهکار سوم در شخصیت پردازی در صحنه ای است که پس از فرا ر کردن آنها از

 

د ست پلیس های خلافکار به خانه جک می رسند پسرک ا ز جک می پرسد

 

 د ستشویی کجاست .

 

 دا خل دستشویی پسرک را می بینیم که سرش را روی آ ینه می گذارد و چند قطره

 

 اشک می ریزد ، او نمی خواست جلوی جک گریه کند، این صحنه شخصیت بزرگ

 

 منش ا و را بر خلاف دید تماشاگر که او را ا ینگونه تصور نمی کند را نشان می دهد ،

 

روحیه ای خلل نا پذ یر.

 

فیلم در ادامه فیلم ریتم است ، ریتم ، ریتم ، ریتم. فیلمی دوست داشتنی که چون

 

سینماست در موردش نمی شود بافت . فیلمی ساده ، هیجانی ، و پر ازصحنه هایی

 

 که انسانیت را در اعماق تباهی یاد آ ور می شود ( پلیسی فاسد ، و دزدی حرا ف

 

 که آشنایی شان با هم سبب رهایی هر دو می شود ) .

 

جک در پایان فیلم می گه (( سوییچ ماشینو میدم به دوستی که جونم رو نجات داده تا

 

 پیرزن رو به خونه اش برسونه خودم هم میرم با دختر آرزوهام قدم بزنم ))

+ نوشته شده در سوم شهریور 1385ساعت توسط وحید طارمی |

پیچش دیگری ، داریوش مهبودی

 

 سه دیدگاه  در سطح جامعه شعری در مورد شعرنو ا مروز وجود دارد ،       

 

 گروهی که اعتقاد دارند شعر نو یعنی همان نامهای اسطوره ای  دهه های گذشته

 

مثل شاملو و فروغ واخوان ( ارادتمندیم) گروهی دیگر در  نامهای کوچکتر همان نسل

 

گیر کرده اند مثل آتشی ، موحد ، صا لحی و ... البته بدون اینکه کار بزرگان قبلی را

 

نفی ویا اینها را بهتر از آنها بدانند اما شعر را بعد از آ نها همان ا سامی بالا میدا نند، نسل

 

شاعران سالخورده که درجوا نی هیچ فرصتی برای بودن ندا شتند  اما خوب بعضی ها هم

 

نظر من را دارند که شعر نسل امروز وشعر دهه هفتا د بسیار پیشرو تر از شعر پدران شان

 

بوده اگر نسلهای پیشی در تغییر وزن وعروض مانده بودند اما این نسل دارد روی تغییرات

 

 زبانی در شعر کار می کند حالا این دلیل نمی شود که چون خوانده نمی شوند و مخاطب

 

ندارند پس ا رزشی ندا رند نه ممکن است شاعر خیلی جلوتر از زمان خویش باشد اعمال  

 

تغییر و به کارگیری نبوغ ذهنی هنگام بحران هنر نیست بلکه هنر آ نست که شما قبل از

 

ایجاد بحران به فکر تغییر باشی .البته قبول دارم که شعر امروز بیشتر از حد خودش شخصی

 

 ، ساختار شکن و بی اعتناء است اما از لحاظ شعریت هیچ جیز از نسلهای گذشته خود

 

 کم ندارد، کافی است شعر های مهبودی ، گرانا ز موسوی ، فردین نظری و ... خوانده شود.

 

پس شعری از داریوش مهبودی که تکه ای است از شعر بلند

 

 ((کلیدهای جنان در جلد اتاق بی مار))

 

سر در گم ِ آ ن کور

 

که ریخت برگها

 

راه خانه را از نوک عصا ش انکار می کرد ند

 

                                                من بودم؛

وذ نون ا ذ ذهب من بود

 

قار قار سه کلاغ پارک؛

 

سه تا دها ن خش دار-

 

وظلماتی که از پشت عینکش

 

ریخت شب را به همی ریخت

 

وظلمت نفسی

 

یا رجایی

 

و محنتی

 

وسگهایی کز گورستان زوزه  کشان

 

به پارک شهر می گریزند

 

تا سر وقت   به شروه ولگردان د م غروب

 

                                                بپیوندند.

بله همه من بودم

 

حتی دکه روزنامه فروشی که سوم* آ بان ماه

 

مچاله اش می لرزاند توی کت کارمندی اش

 

و با سپور خزا ن

 

از نرخ گران دوا ودرمان سخن می گوید

 

از دخترش که       فرار

 

از آ ینه مرگ زنش      دق

 

وچقدر                              تف!

بر این دو چرخ روزگار کرد.

 

                        -(( چقدر حوصله داری رفیق؟))

*باد همراه با سوز

+ نوشته شده در دوم شهریور 1385ساعت توسط وحید طارمی |