اینجا در صورت اجازه پرده
دریچه نگاه به جهان
به اندازه یک باریکه
درختی را باد می برد
چراغی که پریروز روشن شد
دیواری که رنگ افشانی شده بود
ویک باریکه سیاهی
همین
کاش هر کشیدن پنجه ای بر دیوار نقشی تازه داشت
و صدایی بهتر
اما هیچ
نا خن هایم را گرفته ام
دیوار هم کاغذ است .
دیگه صدای علی نمی یاد
آنجایی که مالک نعره می کشید " تا پیروزی فقط ده ضربه شمشیر فاصله داریم. بتازید " تو خود می دانستی تنهایت می گذارند، تو از اول تاریخ تنها بودی. تو بودی ونخلهای تنهایی، چاهی که نعره می زد از این همه نامروتی، تو بودی وشهر ریا ، شهر نامه های دروغین ، شهری که انگار انگار تمام تاریخ بوی خون می داد ، تو بودی قرصهای نان و قلندر بیدار.
شهری که نیمی از نامردی اش را نشان داد نیمی دیگر، ای.
دستی که دست تهیدستان روزگار روزی می گرفت / دست بر حلقه چاه سخت گریه می کند
" یا قهار تَقهرت بالقهر فی قهر ِ قهرک یا قهار یا قاهر العدو یا مظهر العجایب یا مرتضی علی" ((ای غالب و پیرزمند وبرتری یابنده بر همه به قهر وسلطنت خدایی وحال آنکه قهر وسلطنت در تفوق وغلبه و پیروزی توست ای غالب و پیروزمند بر دشمن ای دوست دوست خدا ای مظهر صفات عجیبه ای مرتضی علی))
امشب زغیر کوی تو راهم نمی دهند
تا صبح گر زنم در صد خانه یا علی
امشب زپا فتادم وحاشا نگیریم
دستم به دست همت مردانه یا علی است
امشب تمام راز دل خسته گویمت
پنهان زچشم محرم وبیگانه یاعلی
امشب رسیده مژده که فردا کند طلوع
شمس ولایت از کف دردانه یا علی
امشب که اشک در کف کروبیان بود
تسبیح ذکر با صدو دانه یا علی است
آره دیگه صدای علی نمی یاد.

کبکها در درون برف
ایده هایت کبکها یی بی سر
انسان
این دگر سودای پایانی است
و به گرمابه فین نقشه شوم آخر
آنطرف ، آنطرف ِ ابر
مرموز می زند انسان
نگاه ، آسمان زل زده است
حقیقتها پای آن دار حقیقت
به ان الحق مشغولند
واین پایان سودایت
فین گرمابه خون
هه
حقیقت بر دار.
سینما برایم موضوع مهمی است اما از سینما نوشتن در این وبلاگ نوعی در مسجد ...پس بنا را بر این شد که وبی سینمایی هم داشته باشیم خوب آدرسش این است

در سالهای پایانی دهه هفتاد ، روزگار پیرمردان شاعر که فضا را قرق کرده بودند شعرهای شاعر جوانی که فکر میکنم منوچهر آتشی در مورد او گفته بود که " شعر های اولیه ایشان خیلی بهتر ازشعر های ابتدایی شاملو است " دست به دست می گشت و فضا را با نامی جدید آشنا . خانوم تقویم سالهای معطل جوانی مچاله ، گراناز موسوی .
در این نوشتار نقمی خواهم زد به جهان شعری او، جهان شعری که بومی است و خصوصی و در پایان هم بدون هیچ احترامی به کپی را یت جهان اولی ها چند شعر از او را زمزمه خواهیم کرد.
شخص محوری در شعر معاصر را از دو جنبه می توان مورد کنکاش قرار داد نوعی از آن به فرم و زبان شعر بر می گردد که عموما با شخصی شدن فرم وزبان شعر ، به تناسب، فهم خواننده نیز از آن تنزل می یابد و نوع دیگرشعری که در موضوعیت و ایده ها غالبا شخصی و بومی است . شعر گراناز موسوی هم شخصی است اما نه در قالب فرم بلکه در محتوا وایده های بر آمده از ذهن شاعر ، در حقیقت در شعرهای او با من ِ خصوصی موسوی سرو کار داریم ، منی که خود شاعر با سادگی کلام و زبان و همچنین باورپذیر کردن محیط اتفاقات شعر سعی در عمومیت دادن به آن و همزاد پنداری مخاطب می نماید" جزئی ترین مسائل زندگی من ممکن است در زندگی خیلی ها اتفاق بیافتد ، به شرطی که قابل لمس و درک باشد " در نمونه هایی می توان این ویژگی را مشاهده کرد >> هیچ کس سرما را ازآن زمستان کوچک نگرفت که چار سالگیم همانجا روی برف روی قلمدوش پدر جا ماند >> ؛ << کجایید سال های خیس تقویم های معطل جوانی مچاله ما>> یا در جایی دیگر << گاهی آن فدر دیر می شود که بادبادک از تو می گریزد و مرد می شوی >>
از ویژگی های زبان شاعر استفاده زیاد از اصطلا حات محاوره و گفتار است وچینش آنها با تعابیر دیگر زیبا و بابار معنایی بسیار نویی ا ست که هم از جنبه های زیبایی شنا ختی زیباست وهم از نظر فرم به کارگیری زبان<< گاهی آن فدر دیر می شود که بادبادک از تو می گریزد و مرد می شوی >> ؛<< ما ادامه همان اتفاقیم که زمین در کاسه مان گذاشت >> ؛<< ديگر ماهی شده ام و رودخانه ات از من گذشته است>>؛ << پشت چراغهای معطل هی قرمز شدم>> یا<< سنگ رودخانهام ،آب از سرم گذشته است>> ؛<< فالت را به من بده تا از دستت بگويم>>
از ویژگی های فرمیک زبان گراناز موسوی حتی بازی های زبانی نیز می توان یافت که بیشتر در شعرهای اخیر او نمود دارد ، البته نه نوعی از بازی های زبانی و ساختار شکنی های زبانی ای که به هیچ معنایی ختم نمی شوند بلکه گونه هایی از این ساختار گریزی های زبانی را در شعر های او شاهد هستیم که به معنا می رسند وکاملا در خدمت شعر و ایده شعری هستند نه شعر به مثابه زبان . خود گراناز موسوی در مصاحبه ای گفته" شعر در زبان اتفاق می افتد ، ولی در معنا هم اتفاق می افتد . نمی خواهم جانب معنا را بگیرم ، ولی به حرکت هر دوی اینها معتقدم " ویا در جایی دیگر می گوید " برای من زبان به هر حال یک وسیله ارتباطی است در خدمت شعر و ابزار شعر است ، نه اینکه شعر همان زبان است " این ویژگی شعر های او را در نمونه های پایین می توانیم ببینیم << دو دو ...دوستت دارم /دود میشود / در لکنت دو حلقه / دور میشوم>> ؛ << میخواهم بگويم در /...درد / ...در دوردست>> ؛<< به زن/ بزن هفتاد ضربه را / تا هی زنتر شوم کنار سنگها>>
<< گفت: بزن کنار! / گفتم: کنار رابطه خیس میشوم / نزن! میزنم/ پیش از آن که هفتاد ردّ قرمز / جوانیام را خط خطی کند / مرا زنتر / میزنم پس زنم>>
<< سایه ام می ساید به سایه ات با بهار همسایه می شوم می ریزی سایه می ریزد زیر چشمانم >>
شعرهای گراناز موسوی خرده روایتهایی هستند که تصاویری نوستالژیک می سازند ، تصویر سازی در شعر های ا و سهراب را در ذهن تداعی می کند . شعر گراناز موسوی مملو از کودکی ، نوستالژی و زنانگی است که همه اینها به ساخت فضاهای مینیما ل در شعرهای او کمک می کنند .
از ضعفهای شعر ا و می توان به دایره واژگان محدود به کار رفته در مجموعه هایش و همچنین موضوعات پوسیده برخی از شعرهایش اشاره کرد.
گراناز موسوی از آبروهای شعر معاصر است که هنوز می گوید " شعر یک اتفاق بومی است "
در ادامه مطلب چند شعر از ا و

دستها حکایتهای فراوانی دارند برای گفتن . دست های نازک شده مادر از کار. دستهایی که تخم جنگ و خون کاشتند وقتی که همدیگر را فشردند . دستهایی چرک از خیابان خوابی . دستهای کودکان کار . دستی که انگار تا ابد زنان و کودکان گرسنه را از قایقهای قاچاق انسان بالا می کشد برای سیراب شدن در سیری و کثافت. دست عربهای خوش غیرت پای قرارداد هایی که ذره ای بوی ننگ نمی دهد . دستی برای گرفتن یک دست.
دستی که دست خدا بود بی شک. دستم به کاری نمی رود از بس پلکهایم سنگین است و فقط این سبابه است که باز هم بالا را نشانه گرفته . دستم در این سحر قنوت دلتنگی بسته و فریاد را نجوا می کند دخیل یار بی دستیم ، یار بی دستیم ، یار بی دستیم" و لعن الله من حال بینک وبین ماءالفرات" (( وخدا لعنت کند آن کس که میان تو و آب فرات حایل شد )) دخیل یار بی دستیم.

روی میز کافه ای لیوان
در درون لیوان شامپاین
پشت دیوار سایه
پشت سایه آدم
پشت آدم آدم
در تلاقی کافه ودیوار گربه ای می شاشد
در نیل زنی رخت می شوبد
شاید در هارلم پسری سیاه راحت می شود
مردی در کجای آفریقا با دخترش جماع می کند
و من دورم
شامپاین را نمی نوشم
آدم پشت دیوار را نمی شناسم
وفهمیدم که در تلاقی کافه ودیوار روی سایه گربه ای می شاشم.
اذان را تکبیر کرد موذن در گوشهایم . در آن سحر که هیچ بوی اساطیر نمی داد و در سفره مان دیگر سادگی نبود چشمهایم را که می سوخت باز نگه می داشتم شاید جایی را ببینم ، دیدم که نوشته بود " وجعلنا من بین ایدیهم سداً ومن خلفهم سداً فاغشیناهم فهم لا یبصرون " ؛ " واز پیش و پس (راه خیر را) بر آنها سد کردیم و بر چشمانشان هم پرده افکندیم تا هیچ (راه حق ) نبینند" ((آیه 9 سوره یس)) گاه چشمانمان بسته است و خود نمی فهمیم ، جهان سوم کجاست ، فیلمهای جهان اول ، اطلاعات جهان اولی ، دلسوزی از نوع اربابان نجات جهان سوم جهان اولی ، چشمانمان بسته بود ودیدیم که هوتوها در عرض دو هفته یک میلیون توتسی را در رواندا کشتند ، آقای بوش کجا بودید چرا علیه بی سوادی و نسل کشی و به روندا لشکر نکشیدید ، چرا فقط تروریسم ، کشتن چه کلمه ساده ای شده ، از دارفور خبر دارید که روآندای دوم دارد اتفاق می افتد و اربابان جهان اولی منتظرند نسل کشی که تمام شد کلاه آبی ها را برای برقراری صلح بفرستند ، آمار گرسنگان آفریقا چه قدر است ؟ سر این چهار راه ها چند نفر چادر شرم بر سر کشیده اند و دست گدایی . دیگر برایمان کشته شدن روزی کمتر از پنجاه ، شصت نفر در بغداد صور خنده است . کشتن به راحتی فیلمها نیست ، یتیمی دارد ، گرسنگی ، کشیده ای . چه می کشد مغولستان از بی پولی از سرما ، زندگی شیعه های مدینه ، سگی نامش بود انگار . دخیلک یا حجة الله پس کی پرده های غفلت از روی چشمهایم می افتد.

مادر را نگاه کن
همچو برگهای پاییز بر زیر برف زمستان که محو می شوند
مو های مادر زیر روسری بته جقه اش به سفیدی می زند
آنروز که پنجه های امید وخیال بر تارکای فردای مبهم چنگ می زنند
بر دستان مردمان این زمین نعش می رود
ای وای مادرم
ای کاش قبر ها جای سرشت بود واحساس
و البته دو پیکره

اللهم رب شهر رمضان الذی انزلت فیه القران وافترصت علی عبادک فیه الصیام صلی علی محمدٍ و ال محمد و ارزقنی حج بیتک الحرام فی عامی هذا و فی کل عام و اغفرلی تلک الذنوب العظام فانه لا یغفرها غیرک یا رحمن یا علام .
خدایا ای پرودگار ماه رمضان که فرو فرستادی قران را و واجب کردی بر بندگانت درآن روزه را درود فرست بر محمد و آل محمد و روزیم گردان حج خانه محترم خود کعبه را در این سال ودر هر سال و بیامرز برایم این گناهان بزرگ را که همانا نیامرزد آ نها را جز تو ای بخشاینده و ای بسیار دانا.
روزه داری حکایتی قریب است ، اساطیری . شروع که می شود نمی فهمی تمام که می شود آه می کشی چه زود . سحرها سماع ، آب خنکی که از سر گونه ها می ریزد ، دودستی که باز می شود روبه آسمان آیینه است ، سجاده ای که بوی یاس می دهد ، لیوانی آب خنک قبل از اذان موذن ، سنگک داغ و صفی طولانی ، هم زدن حلیمی که در شب 21 ذره ای ازش به تو نمی رسد ، و الوتر المتور شب عید فطر ، یک قران کوچک ، قلیان بعد شب قدر ، دستهای مادر را نگاه کنید وپاهای پدر ، کش دادن نماز صبح و نماز زورکی ظهر وعصر برای مغرب و عشاء اندکی صبر وضع مزاج بد وخیم است ، غسل جنابتی که به خاطرش سحری را از دست می دهی، فقط آشی که مادرم می پزد با نعناع (به یاد مرحوم حسین پناهی که می خواند " فرهاد تیششو فروخت با پولش رفت یه دیزی خورد؛ بی نعناع ، بی نعناع ") هشت کتاب سهراب شاملو مردنی است ، خواب قبل از افطار ، فوتبال نیمه شبی ، شب 19 نگاه به یک شمایل غریب ، شاه نعمت الله ولی ، موذن اردبیلی ، شب 21 خون و خون خون . چیزی به روزه داری نمانده است ، عاشقان وقت نماز است اذان می گویند. سماع سماع باور نمی کنی .