به پايان مي رسد امروز هم با يال وكوپالش
به ذهن بي نهايت تنبل و ابلوموف گونه
تكرار يك فرداي نكبت با ر
تو با اردنگي خشمگين دقايق ها
به مانند شبح هاي سيال روي ديوا ر
آن چنان تكثير انديشه به پاي ذهن آن چنان كند مي راند
كه بي شك انديشه هم در انديشه جان مي داد
به پاس يك دهه يا چند صبر ايوبي
خدا سكوي تنهايي را به ناحق
نه از روي عدالت
بر ِ پيدايش رويای ِ وحشتناك ِ خوشحالي
در آن فصل به ناگه برگ ريزان
در آن افتان و خيزان جواني
به تو مي داد
مدالش مايع و رنگين تن اما خوفناك
مثال ِ طوق نامرئي
تو با فريادهاي ِ بي صداي ِ در درون مرده
ويا با نغمه ی زيبا وچندشناك يك ناخن
به روي لذت ِ نقشهاي رنگ و رورفته
مدالت را به سويي پرت
وطوقت به مانند طناب دار بي محكوم
نمي دانست
خدايت در كدامين راه ؟
ودستانت يخين در پاي ديوار
وپاهايت كه مي رقصند به هر سازي ناكوك و پريشال حال
وافكارت ...
.
.
.
طناب دار!
یک سال از این جمله در اولین پست این وبلاگ گذشت " نطفه اول را خدا بست ، نامش روح بود " .
شعر نوشتم و خواندم و خواندم که آن ها که دیدند فهمیدند چه قدر خواندم . خواندنم هم علت داشت . گفته بودم که به غیر از غول های منقرض شده و نشده ی شعر که می توانند در فضای واقعی تنفس کنند بقیه ی ما دل به این مجاز بستیم که گاه سکته می کند ، گاه سرپا است ، می افتد گریه می کند ولی هیچ وقت خبر دار نایستاده . پس شعر مجازی را خواندم و حالا حتمن متوجه شده اید که اگر از شعری خوشم نیامد به صراحت گفتم و در حد و حدود مخم نخراشیدگی ها را .
حالا یک سال گذشته وبه عنوان منتقد خود می بینم چه قدر بی حوصله تر شده است شعرم و چه قدر خودم هم . کمتر دل به نوشتن دارم وبیشتر به خواندن . دوستان خوب زیاد ، فریبا که خیلی وقت است همدیگر را می خوانیم، بهنام عباسی فر که حالش خراب شده و حال وبلاگش بدتر که کاش دوباره هارد کور بنویسد و این قدر مثل من بی حوصلگی نکند ، پیپ که یگانه است در تئوری و نقد و بابک سلیمی زاده که کرکره را پایین کشید ولی کار بدش هم خواندنی بود و همه و همه که حداقل بخشی از نوشته های هر کدام را چند روزی زمزمه کرده ام .
یک سال گذشت و من و پیچش مدیون حتی کسانی هستیم که آمدند و فقط گفتند " به روزم ، لطفا سر بزنید " که این جمله تقدیر شعر ما است به یقین .
یک سال گذشت . شعر سایبر با تمام بازیگوشی هایش چند تا مشکل اساسی دارد که بد نیست بگویم ، ول کنید جریان های شعری را یا شاید اینگونه هم بتوان گفت مانیفیست نویس ها دایناسورهایی بیشتر نیستند ، آزموده را آزمودن هنر نمی خواهد پس این قدر آزمون نکنیم ، با خواندن تئوری های فلسفی کسی شاعر نشده ، بخوانید ولی کلمه را به خاطرش حرام نکنید و این قدر درقسمت نظرات قربان صدقه هم نرویم که شعر به آن نیازی ندارد . تولدت مبارک پیچش .
* عنوان پست برگرفته از شعری از شهیار قنبری
امروز روزنامه شرق را به علت مصاحبه با یک شاعر بستند . به عنوان یک شاعر واقعا خوشحالم که روزنامه های ایران غیر از مسائل سیاسی هم پای چوبه دار رفتند . مصاحبه چند روز قبل روزنامه شرق با ساقی قهرمانی که اتفاقا لینک مصاحبه را همان روز در لینکدونی قرار داده ام ( الان نمی توانید بخوانید چون از رو سایت برداشته شده ) یک نوع ابراز وجود تفکر از نوع دیگر بود که سابقه انشار و همگانی شدن ندارند ، به چالش کشیدن مرزهای جنسیت ، هارد فمنیست و هم جنس بازی .
1) دبیر سرویس ادبی شرق باید خیلی آماتورانه برخورد کرده باشد که اجازه چاپ همچین مصاحبه ای را داده است . فقط کافی است به این صحبت های ساقی قهرمانی توجه کنید تا به عمق حماقت دبیر سرویس پی ببرید " درک من این است که مردان باید امکان داشته باشند، مادر فرزندی باشند که لزوما از زهدان خودشان بیرون نیامده و زنان تصمیم بگیرند در چه شرایطی امکان انتقال هویت خود از زن به مادر را دارند. با جنیست باید رفتار انسانی داشت، مرزبندی های جنسیتی باید انعطاف پذیر باشند. غیراخلاقی تحمیل فرهنگ است به تن. محکومیت در قالب جنیست قراردادی و انعطاف ناپذیر بودن مرزبندی های جنسیتی غیراخلاقی است "
2) آستانه تحمل اربابان نظام در مقابل شعر هم مشخص شد .
3) روزنامه نگاری در ایران مساوی است با بچه ای که سال ها دیکته می نویسه و با اولین غلط از مدرسه اخراج می شود .
4) من بیشتر از اینکه مصاحبه انجام شده را به پای جسارت بچه های ادبیات شرق بگذارم به پای حماقتشان می گذارم .
5) برای سپیدی ین شب دگر امیدی نیست .
" حسین پناهی شاعر خوبی نبوده است چون صدای نسل خودش نیست . "
حالم از هر چی سالمرگ و این مزخرفاته به هم می خوره ولی صحبت بالا در مورد پناهی بدجوری رفت روی عصبم . آخه یکی بگه الاغ اگر می خواهی دلیل بر شاعر نبودن پناهی بیاوری یه چیزی بگو بگنجد ( همان حکاین قدیمی ، منار و ک و ن گنجشک ) ، مردک اول از همه مگر شاعر تعهد داده صدای نسل خودش باشد ، دوما کدام شاعر ما صدای نسل خودش بوده ، ریدم به صدای نسلی که فقط هزار تا تیراژ دارد ، تازه اگر این هم ملاک باشد که پناهی خدا را شکر پرفروش است . بعضی ها بدجوری می روند روی اعصاب .
من اصلا کاری ندارم که پناهی شاعر است یا نه دوستش داریم یا نه که خود شعر پناهی معیار مناسبی است برای قضاوت شخصی . ولی اینگونه صحبت کردن فقط از شاعران منقرض شده مجله های جلدکاهی بر میاد . مرد باشید و مثل یکی دیگر بگویید " من هیچ گاه حس نکردم پناهی شاعر است چون زیادی شعرهایش احساساتی بوده " ایشون حداقل تکلیفش با خودش مشخصه و حکم صادر نمی کنه . حالا که امروز گند زدند به اعصاب من شعر پناهی را می خوانم چه دوست داشته باشیم چه نه .
سیاه شد در فراموشی سگ سفید امنیتم
و کبوترانم را از یاد بردم
و می رفتم
و می رفتم
ومی رفتم
تا بدانم
تا بدانم
از صفحه ای به صفحه ای
از چهره ای به چهره ای
از روزی به روزی
از شهری به شهری
زیر آسمان ِ وطنی که فقط مرگ را به مساوات تقسیم می کردند
سند زده ام یکجا همه را
به حرمت چشمان تو
مهروموم شده با آتش سیگار و متبرک ملعون
که می ترکاند یکی یکی حفره های ریه هایم را
تا شمارش معکوس آغاز شده باشد
به این مقصود ِ بی مقصد
از کلامی به کلامی
ویکی یکی مردم بر این مقصود ِ بی مقصد
کفایت می کرد مرا حرمت آویشن
مرا مهتاب
مرا لبخند و آویشن
حرمت چشمان تو بود
نبود ؟
پس دل گره زده ام به اندیشه ای که آویشن را می سرود
مسیح به جلجتا به صلیب نمی شد وتیرباران نمی شد لورکا در گرانادا
در شب های سبز کاج ها ومهتاب
آری یکی یکی می مردم به بیداری
از صفحه ای به صفحه ای
تا دل گره بزنم به ضریح هر اندیشه ای که آویشن را می سرود
پس رسوب کرد با جیب های پر از سنگ به ته رودخانه اوور همراه با ویرجینیا وولف
تا بار دیگر مرده باشم بر این مقصود ِ بی مقصد
حرمت نگه دار
گلم
دلم
اشک هایم که خون بهای عمر رفته ام بود
داد ِ خود را به بیدادگاه خود آورده ام
همین
نه
به کفر من نترس
نترس
کافر نمی شوم هرگز چون به نمی دانم های خود ایمان دارم
انسان و بی تضاد ؟
خمره های منقوش در حجره های میراث
عرفان لایت با طعم نعنا
شک دارم به ترانه ای که زندانی و زندان بان همزمان زمزمه می کنند .
از دام می و مستی ما هیچ بر آمد
هیچ که از هیچ ، که از هیچ ، هیچ بر آمد
از هستی لادرک پیچ به مستی
بد مستی تاس و قرعه قسمت پوچ در آمد