به پايان مي رسد امروز هم با يال وكوپالش
به ذهن بي نهايت تنبل و ابلوموف گونه
تكرار يك فرداي نكبت با ر
تو با اردنگي خشمگين دقايق ها
به مانند شبح هاي سيال روي ديوا ر
آن چنان تكثير انديشه به پاي ذهن آن چنان كند مي راند
كه بي شك انديشه هم در انديشه جان مي داد
به پاس يك دهه يا چند صبر ايوبي
خدا سكوي تنهايي را به ناحق
نه از روي عدالت
بر ِ پيدايش رويای ِ وحشتناك ِ خوشحالي
در آن فصل به ناگه برگ ريزان
در آن افتان و خيزان جواني
به تو مي داد
مدالش مايع و رنگين تن اما خوفناك
مثال ِ طوق نامرئي
تو با فريادهاي ِ بي صداي ِ در درون مرده
ويا با نغمه ی زيبا وچندشناك يك ناخن
به روي لذت ِ نقشهاي رنگ و رورفته
مدالت را به سويي پرت
وطوقت به مانند طناب دار بي محكوم
نمي دانست
خدايت در كدامين راه ؟
ودستانت يخين در پاي ديوار
وپاهايت كه مي رقصند به هر سازي ناكوك و پريشال حال
وافكارت ...
.
.
.
طناب دار!
از دام می و مستی ما هیچ بر آمد
هیچ که از هیچ ، که از هیچ ، هیچ بر آمد
از هستی لادرک پیچ به مستی
بد مستی تاس و قرعه قسمت پوچ در آمد
فرصت سوزی می کند عزرائیل
برای گرفتن
این جانهای بی مصرف .
قله های وجودت را تسخیر می کنی از درد
خوره ی خدا می شوی و
خفت سرنوشت را در کوچه ای می گیری که می گریزد از فصل
بیکاره ای در میدان
سیگار می شوی برای لب
ناکام از کام
موقعیت این جوب اسفناک است
بطری خالی و جستجوی موش برای لوله ای بی در پوش
آب بسته است به شهر این باران
مثل یک پیمانکار
کالسکه ای رها شده در این پیاده رو
مادرش ماستی را می خرد که با صاحبش گاو بندی کرده است
جوشیده و نجوشیده
هر چه قدر هم که سیاه رنگ سال باشد
هیچ ماستی به سیاهی نمی زند
لباس زنانه ای که گویا دختری در آن است
هر هفته پرده ی جدید برای اتاق خوابش سفارش می دهد
تاکسی های خالی
پیرزن انگار ترسیده
مشتی برای فک ، چشمی برای مشت
و صد تومانی های دوران انقراض ، شاباش مشتهای اول ند
باران قطع می شود
موش ها که زنده اند
تاکسی پر می شود
و قدم ها آهسته
کالسکه نیست .
![]()
رگ حیات می تپد برای مرگ
تاریکی بر تاریکی می افزاید
زنجیره هایی از قدرت
برای سپیدی این شب
دگر امیدی نیست .
![]()
فراموش می شوم در تن در دلخوش خنک از خشتک خویش
خویش رفته و هیچ گاه هم برنگشت
جاده دراز می شود در من گم همچون تخت
من که پیدا نمی کند من چه هرچه می گردد من
من ، تنی است که خویش را از خویشاوندی با ابلیس
زنجیر می کند بر زنجیر ابلیس ، زنجیر می شود بر تخت آن زنجیر
تخت برایی است برای ِ من یا تن که گم کند خود را
در تن یا ابلیس
تن همان ابلیسی است که گم می کند من را در تخت
تخت همان ابلیسی است که زنجیر "من" را می گشاید از تن
تا تن زنجیر شود بر تخت
"من" به سرعت دور می شود .

پدرم می خندد
از شیب کند پیشاب پیش از پروستات
از شیب تند پیشاب پس از پیشاب بعد از پروستات
پدرم می نالد .

شاخه ای بر دار
گربه ای از چینه
سایه کبوتری را تیز دندان می کشد
شب است
نه چندان آرام برای عربده ای بلند.

جيك جيك ميكني
مامانو ميخواي
بابا بي خيا ل
جوجو كوچولو
قرمزتپلو
مث آلبا لو
ميدوني چيه
فكرشم نكن
هر كجا كه هست
فكرش پيش توست
هميشه داره قد قد ميكنه
دور از چشم ما
از دوري تو هق هق ميكنه
جوجو كوچولو
لالايي لالا
شب شده بخوا ب
خوابت نمي يا د
مامانت كجاست؟
من بهت ميگم
نگران نباش
يا رو زمينه

به تعداد انگشتان دستم پایم تیر خورده است
از سینه چپم شیر حلال
سینه راستم تیر می کشد از ترکش
دینم گره خورده است به بند تنبانم
و بند نافم به جایی از ابلیس
موهای زبانم سیخ می شوند
از بس که گفتم : نرو شهید می شوی آخر
می گویند صد متر دیگر خط مقدم است
اینجا کجاست پس ، عالم الست ؟
ذهنم فرار می کند
تصمیم گرفته مفقودالاثر شود
کودک نارس سردشت به سس خردل لب نمی زند
این جا صلیب بر عکس هر چه بخواهید هست
و یهودای فله ای
می گویند
دفاع ، مقدس است
ولی
من جنین پیر یک جنگم
پ ن : این بغل شعر ناب را که می بینی ، کلیک کن . اتفاق بدی نمی افتد .و اگر به شعر خوبی برخوردی ، جار بزنید در گوشم .

لشکر شکسته قرص ودوا
نه نمی شه، ممکن نیست
ممکن نیست غیر ممکن نیست
امکان ندارد
نمیشه
هی می گه نه نمی شه
نشسته قرصات و بخوری
خوب ، نه نمی شه
آره قرصات ُ بشور
تو تشت قرمز حموم
شنای غورباغه رو عشقه
غورباقه نمی خوای
کرال برو
هی نگو
ساده بگم ساده بگم
" به رگ روستایی من دست نزنید " *
مته مومی
یه دریل مارک بوش
کله ات را بتراش
سه ممیز چارده بار
سوره یاسین بخون
تو گوش خر ابو عطا
شهر که بی صاحاب بشه
توی جوب اینور
کلاس شنای غورباقه
توی جوب اونور
غورباقه هفت تیر کش میشه
من ِ اینور جوق مته مومی
پس چرا توی سرم حفره ای وا نمی شه
توی ِ اونور جوق
هی سرم گوشتی بهم تزریق می کنند
می گم شهر که هفت تیر کش می شه
می گی نه نمی شه
* از فردین نظری
آخر خط رسيد
آب ديدي
سيراب شدي گلابی
گلابي پلاستيكي ويترين مغازه را گاز بزن
درروياهايت غزل بافتي ؟
بباف
بافندگان مردند از بس چين ريسيد و قاچاق كرد
جنسهاي بنجل
بازار عرضه وتقاضا
اجلاس بعدي داووس
قيمت نفت برنت
عربهاي دييوس دمرو در نفت
زندگي سگي
جهان بي همتا
خواب ديدي گلابي
آخر خط رسيد.
خانه ای گنگ ومبهم
رختخوا بهای نمناک به هم چسبیده
غرش مهیب باد برف زمستانی
و قند یل گرمای غربت
یکی می رقصد
یکی می ترکد از گریه، خنده
ریسه های نه چندان شاد در فضای نمور شبیه ا تاق
وپندار یک فکر سخت
که دیگر تخم مرغ را در کتری پراز آ ب نمی ا ندازیم
چه بیهوده
که فردا هم همین بساط
تخم مرغ وتخم مرغ و تخم مرغ( آ ب پز).
خسته ی اين در به دري در رختخواب
چپ و راست و دمرو و طاقباز و يه وري
خسته از در به دري
گور پدر اين ساعت سگ مصب
قرص لورازپام
شيء شماطه دار
تف به بند رخت پهن همسايه
وغ وغ بچه اش
عرعرپيكان لگن شوهرش
چيه؟چرا اينطوري نگاهم ميكني
خوب خوابم نميبره .

تقدیم به عکس بالا یعنی ادوارد نورتون برای بازیش در ساعت 25 ام
دل بسته به این شهر بی وجود
که مزاجم زیاد به نوع مجازی اش مجوز نمی دهد
این من در آینه
ادوارد نورتون شده است
و خارج از تنم
فریاد می کشد
Fuck me
لعنت به همجنس بازان خیابان چلسی
لعنت به روسهایی که با قهوه قند می جوند
وبازار عرضه وتقاضای گاز را هر طور که خواستند
برای بلوک شرق تفسیر می کنند
این من ِ بی تنم
در این فکر است
که چه فکر کرده است این مردک پف یوز جرج wc
با آن کلاه مسخره از نوع شرقیش
از دو فرسخی فریاد می زنند TAXI
لعنت به زنم که به خاطر پنج گرم مواد
من را به . . . بلند یک عرب فروخت
تن ِ بی منم
که به خاطر حفظ بکارتم ، پشت میله ها
صورتم را به چه روزی انداخته ام
یک جهود مسخره از پشت این مانیتور لعنتی به من FUCKمی دهد
دستم به دستت اگر برسد معنای FUCK را از چشمانت بیرون خواهم کشید
دستم به آینه نمی رسد تا خودم را
به بیرون پرتاب می شوم .
* ایده این کار مطمینا ازیک سکانس فیلم ساعت 25 ام اسپایک لی است .

چه روسای جمهوری که ندیدیم
رفاه ودولتها
انقلابها ومشتهای گره کرده
چه مسموم است هوای تازه .

هوای سرد تورا از لای درزهای اتاقت داشتم
زمین گرم می خوری؟
هوای گرم تهران را داشته باش طوری که " پرنده مردنی است "
یخ شلنگ توالت اینجا طهارت مقعدم را به بازی گرفته است
هوای گرم مرا تبخیر می شود
اسهال گرفته ای ؟
در هوای سرد تصعید
من هم لای ابرهای خدا ریپ می زنم .
پرت پرت.

در هم تنیده همچون کوه
در هم پیچیده همچو یک فریاد ِدر درون ِ قرمز ِ ساکت ِ خاکستری رنگ
خفته
بوخور دادن دود نا منظم در فواصل منظم سیگار
کوه خاکستر از هم پاشید
قرمز ماند
قرمز دور شد
زیر سیگاری خرد شد.
اینجا در صورت اجازه پرده
دریچه نگاه به جهان
به اندازه یک باریکه
درختی را باد می برد
چراغی که پریروز روشن شد
دیواری که رنگ افشانی شده بود
ویک باریکه سیاهی
همین
کاش هر کشیدن پنجه ای بر دیوار نقشی تازه داشت
و صدایی بهتر
اما هیچ
نا خن هایم را گرفته ام
دیوار هم کاغذ است .

کبکها در درون برف
ایده هایت کبکها یی بی سر
انسان
این دگر سودای پایانی است
و به گرمابه فین نقشه شوم آخر
آنطرف ، آنطرف ِ ابر
مرموز می زند انسان
نگاه ، آسمان زل زده است
حقیقتها پای آن دار حقیقت
به ان الحق مشغولند
واین پایان سودایت
فین گرمابه خون
هه
حقیقت بر دار.
سینما برایم موضوع مهمی است اما از سینما نوشتن در این وبلاگ نوعی در مسجد ...پس بنا را بر این شد که وبی سینمایی هم داشته باشیم خوب آدرسش این است

روی میز کافه ای لیوان
در درون لیوان شامپاین
پشت دیوار سایه
پشت سایه آدم
پشت آدم آدم
در تلاقی کافه ودیوار گربه ای می شاشد
در نیل زنی رخت می شوبد
شاید در هارلم پسری سیاه راحت می شود
مردی در کجای آفریقا با دخترش جماع می کند
و من دورم
شامپاین را نمی نوشم
آدم پشت دیوار را نمی شناسم
وفهمیدم که در تلاقی کافه ودیوار روی سایه گربه ای می شاشم.

مادر را نگاه کن
همچو برگهای پاییز بر زیر برف زمستان که محو می شوند
مو های مادر زیر روسری بته جقه اش به سفیدی می زند
آنروز که پنجه های امید وخیال بر تارکای فردای مبهم چنگ می زنند
بر دستان مردمان این زمین نعش می رود
ای وای مادرم
ای کاش قبر ها جای سرشت بود واحساس
و البته دو پیکره

چارقد سنجاق دوخته
می پرد جنی از شانه چپم بر گوشه اتاق
بسم الله
می پرد
بر شانه راستم دستی کشیده و پر مو، چروک و چرک
کش می رود این دست
با صورتی مهیب می زند نهیب
دستانم را به دور سرم قفل کرده ام
یا حضرت سنجاق ،
دخیل دخیل .

صدای جیغ ریز چسب بر زخم سالیان سال تاول هر از چند گاه تازه شده
بر پیدایش سیال آب روی انگشت
لای شیارهای کوچک و بزرگ پوست به ناگه پیری
شنیده می شود
انگار آری خداحافظ رفیق
آخ وآه های بلند تخت
از تلاش بیهوده استخوانهای چسبیده بر پوست باسنی
که می خواهد تنی را در تن لشِِ ِ تخت ِ ملحفه چروکین که دیروز پرستار آنها را اطو نکرد
جابه جا کند
آری انگار رفیق خداحافظ
وچارواداری های عصایی که سالها در کفش بوده اند
به دکان می رفت وسیگار می خرید
پیرمرد مانده روی تخت
با تمام مشقت
می پرسد
آیا زمان ما را به صلا به می کشد؟
رو به دوست تخت کناری اش
که فهمید چهار صبح جان داد
گفت
خداحافظ رفیق.

پایم به راهی که نرفت بازگشته است
این لنگه پای لعنتی به ضرب پول و پلاتین هم دوا نشد
گفتند که از اینجا قطع می شود
دکترم قطع امید کرده است
قطع امید کرده ام از این شبهای بی وجود
که در شب ننگین اختراع برق
هم قسم شدند چراغها و مهتاب
که یک روز خوش از گلوی شب
پایین نمی رود
پایین نمی روم
از راهی که فرعی ای آنرا قطع نکرده است
پایم به راهی که نرفت بازگشته است .

چسبانده انم به قابی که بیقواره تنم
چسبیده ام به دقایق ونچسبید زندگی
چسبیده پرده ریا به حیا
تقیه کن ومی گساری در محرا ب
شراب به خم چسبیده هفت ساله شد
همچو تکه تکه های شعر چسبیده به ذهن یک شاعر
کش آمدم بر برون فکنی این دقایقم
چسبیده به حجمی هیچ در هیچ در هیچ
همچو صلیبی که کشیده شد بر مسیحی که مسیح نبود
همچو نطفه ای که از هیچ کشیده شد بر مسیح
وهیچی که در هیچ زمان، قاب بد قواره این من را پکاند
آزادی وپرواز.
حقیقت
انگشتش را از گلوی بشریت در نمی آورد
تا زندگی را بالا بیاوند.

من مسیح ِ مسیر حیاتمم
اما
پیا مبر زمانه های مرده ام
در جستجوی کسی که این راه را رفته
در پی سو سوی آ ن چراغ
که نورش سراب بود
من مسیح راه های اشتباهم
حتی
نفت فانوسمم تمام شد.
وا ژه های پریده رنگ
باران ساکت خفته در گهواره لالایی گنجشکا ن
زنان بیدار شده از وغ وغ نوزاد ناف بریده
الله اکبر مرد مومن و وسواس همسایه
صدای آغاز نان در آ وردن با آن لگن نمره 57
جفت گیری یک کلاغ در نا کجا آباد آسمان پادگان
رنگین کمان بر چسبهای تخلیه چاه وسیریش و کارگر و فلنگ و فرار
وقت سلام تو به من و بردن ۶۹ ثواب
عیبی ندارد آ ن یک ثواب هم برای تو
این تمام چیزی نبود که در فلق حادث شد
واژه ها رنگ پریده اند.