امروز روزنامه شرق را به علت مصاحبه با یک شاعر بستند . به عنوان یک شاعر واقعا خوشحالم که روزنامه های ایران غیر از مسائل سیاسی هم پای چوبه دار رفتند . مصاحبه چند روز قبل روزنامه شرق با ساقی قهرمانی که اتفاقا لینک مصاحبه را همان روز در لینکدونی قرار داده ام ( الان نمی توانید بخوانید چون از رو سایت برداشته شده ) یک نوع ابراز وجود تفکر از نوع دیگر بود که سابقه انشار و همگانی شدن ندارند ، به چالش کشیدن مرزهای جنسیت ، هارد فمنیست و هم جنس بازی .
1) دبیر سرویس ادبی شرق باید خیلی آماتورانه برخورد کرده باشد که اجازه چاپ همچین مصاحبه ای را داده است . فقط کافی است به این صحبت های ساقی قهرمانی توجه کنید تا به عمق حماقت دبیر سرویس پی ببرید " درک من این است که مردان باید امکان داشته باشند، مادر فرزندی باشند که لزوما از زهدان خودشان بیرون نیامده و زنان تصمیم بگیرند در چه شرایطی امکان انتقال هویت خود از زن به مادر را دارند. با جنیست باید رفتار انسانی داشت، مرزبندی های جنسیتی باید انعطاف پذیر باشند. غیراخلاقی تحمیل فرهنگ است به تن. محکومیت در قالب جنیست قراردادی و انعطاف ناپذیر بودن مرزبندی های جنسیتی غیراخلاقی است "
2) آستانه تحمل اربابان نظام در مقابل شعر هم مشخص شد .
3) روزنامه نگاری در ایران مساوی است با بچه ای که سال ها دیکته می نویسه و با اولین غلط از مدرسه اخراج می شود .
4) من بیشتر از اینکه مصاحبه انجام شده را به پای جسارت بچه های ادبیات شرق بگذارم به پای حماقتشان می گذارم .
5) برای سپیدی ین شب دگر امیدی نیست .
" حسین پناهی شاعر خوبی نبوده است چون صدای نسل خودش نیست . "
حالم از هر چی سالمرگ و این مزخرفاته به هم می خوره ولی صحبت بالا در مورد پناهی بدجوری رفت روی عصبم . آخه یکی بگه الاغ اگر می خواهی دلیل بر شاعر نبودن پناهی بیاوری یه چیزی بگو بگنجد ( همان حکاین قدیمی ، منار و ک و ن گنجشک ) ، مردک اول از همه مگر شاعر تعهد داده صدای نسل خودش باشد ، دوما کدام شاعر ما صدای نسل خودش بوده ، ریدم به صدای نسلی که فقط هزار تا تیراژ دارد ، تازه اگر این هم ملاک باشد که پناهی خدا را شکر پرفروش است . بعضی ها بدجوری می روند روی اعصاب .
من اصلا کاری ندارم که پناهی شاعر است یا نه دوستش داریم یا نه که خود شعر پناهی معیار مناسبی است برای قضاوت شخصی . ولی اینگونه صحبت کردن فقط از شاعران منقرض شده مجله های جلدکاهی بر میاد . مرد باشید و مثل یکی دیگر بگویید " من هیچ گاه حس نکردم پناهی شاعر است چون زیادی شعرهایش احساساتی بوده " ایشون حداقل تکلیفش با خودش مشخصه و حکم صادر نمی کنه . حالا که امروز گند زدند به اعصاب من شعر پناهی را می خوانم چه دوست داشته باشیم چه نه .
سیاه شد در فراموشی سگ سفید امنیتم
و کبوترانم را از یاد بردم
و می رفتم
و می رفتم
ومی رفتم
تا بدانم
تا بدانم
از صفحه ای به صفحه ای
از چهره ای به چهره ای
از روزی به روزی
از شهری به شهری
زیر آسمان ِ وطنی که فقط مرگ را به مساوات تقسیم می کردند
سند زده ام یکجا همه را
به حرمت چشمان تو
مهروموم شده با آتش سیگار و متبرک ملعون
که می ترکاند یکی یکی حفره های ریه هایم را
تا شمارش معکوس آغاز شده باشد
به این مقصود ِ بی مقصد
از کلامی به کلامی
ویکی یکی مردم بر این مقصود ِ بی مقصد
کفایت می کرد مرا حرمت آویشن
مرا مهتاب
مرا لبخند و آویشن
حرمت چشمان تو بود
نبود ؟
پس دل گره زده ام به اندیشه ای که آویشن را می سرود
مسیح به جلجتا به صلیب نمی شد وتیرباران نمی شد لورکا در گرانادا
در شب های سبز کاج ها ومهتاب
آری یکی یکی می مردم به بیداری
از صفحه ای به صفحه ای
تا دل گره بزنم به ضریح هر اندیشه ای که آویشن را می سرود
پس رسوب کرد با جیب های پر از سنگ به ته رودخانه اوور همراه با ویرجینیا وولف
تا بار دیگر مرده باشم بر این مقصود ِ بی مقصد
حرمت نگه دار
گلم
دلم
اشک هایم که خون بهای عمر رفته ام بود
داد ِ خود را به بیدادگاه خود آورده ام
همین
نه
به کفر من نترس
نترس
کافر نمی شوم هرگز چون به نمی دانم های خود ایمان دارم
انسان و بی تضاد ؟
خمره های منقوش در حجره های میراث
عرفان لایت با طعم نعنا
شک دارم به ترانه ای که زندانی و زندان بان همزمان زمزمه می کنند .
ساده می نویسد و گاه شبیه هایکو . زبان خاص خودش را ندارد چون بچه ها ی شیر خوار هم می توانند به زبان شعر او صحبت کنند ولی شعرهایش داستان خاص خودشان را دارند این رسول یونان .
از ویژگی های شعر او که جزء محاسن کارش هم حساب می شود پایان های میخکوب کننده اش است ، از مهمترین قسمتهای متن مقدمه وموخره اش است که در درست در آمدن این دومی پای خیلی ها در شعر می لنگد یاکه انقدر اسیر پیچ واطناب اند که شعر ول می شود و یا آنقدر سر کیسه زبان را در اول شعر شل می کنند که دیگر در پایان دستشان خالی است ولی رسول یونان سیر وریتم منطقی ای را در شعر می پیماید ، در کارهایش هرچه به انتها نزدیک میشویم قضیه برای ما جدی تر می شود ، خلق فضا می کند واتمسفر لازم برای نفس کشیدن در شعر را آرام آرام واردتان می کند بعد درپایان با یک جمله بندی طوفانی هم نتیجه اش را می گیرد وهم پتانسیل وجودی خود شعر را رها می سازد برای نمونه می توان به شعر های زیر دقت کرد << با شعر و سیگار / به جنگ نابرابری ها می روم / من، دون کیشوتی مضحک هستم / که جای کلاهخود و سرنیزه / مدادی در دست و قابلمه ای بر سر دارد / عکسی به یادگار از من بگیرید / من انسان قرن بیست و یکم هستم! >>
<< اعتراض داشتم به حکومت پدر/ اعتراض داشتم به تفنگ برنو / به ترکه های آلبالو / به / ....و روز را بلندتر می خواستم / یک شب او عصبانی شد و فردای آن روز / مرا صبح خیلی زود از خواب بیدار کرد / که نباید می کرد / حالا، من، سال هاست در خواب راه می روم. >>
<<دستکشهایم تاریک شدهاند / این جنازهها را / از کجا میآورند /از کدام شب ؟! / آب بریز پسرم! / بیشتر آب بریز/ میخواهم سیاهی از تن جهان بشویم. >> 
عشق ، نوستالژی و این اواخر رسول یونان ِ معترض تمام وجوه شعر او هستند ولی فرقی نمی کند شعر عاشقانه – مینیمال از او بخوانید و یا شعری که می خواهد اجتماعی باشد وفریاد بزند ، واژه همان واژه ها است ( به نظر من او به عمد ونه از روی ناتوانی اش تن به سادگی در انتخاب فرم وواژه می زند ، ولی امیدوارم فرمهای چه زبانی وچه روایی دیگری را هم بعد ها تجربه کند ) ، نوع روایت همان نوع روایت است ( بیشتر کارهای یونان روایتی - مینیمال هستند ) .
یکی از ضعف های شعر رسول یونان ( شعر هارا که می خوانید توجه کنید ) تکرار یک فرم در بیان شعری اش است فرمی که عموما قابل تسلی به تمام شعر هایش است ، وفور فعل که کمک به شکل گیری روایت ، سادگی وخلق فضای مینیمال مورد علاقه او در شعر می کند در شعر او آنقدر به چشم می خورد که به نظر من دیگر ضعف او به حساب می آید واز کاستی های دانش زبان شعری ( اصولا فعل در آن جایگاه محکمی ندارد ) در کلام او حکایت می کند .
چند شعر از او در ادامه مطلب

در سالهای پایانی دهه هفتاد ، روزگار پیرمردان شاعر که فضا را قرق کرده بودند شعرهای شاعر جوانی که فکر میکنم منوچهر آتشی در مورد او گفته بود که " شعر های اولیه ایشان خیلی بهتر ازشعر های ابتدایی شاملو است " دست به دست می گشت و فضا را با نامی جدید آشنا . خانوم تقویم سالهای معطل جوانی مچاله ، گراناز موسوی .
در این نوشتار نقمی خواهم زد به جهان شعری او، جهان شعری که بومی است و خصوصی و در پایان هم بدون هیچ احترامی به کپی را یت جهان اولی ها چند شعر از او را زمزمه خواهیم کرد.
شخص محوری در شعر معاصر را از دو جنبه می توان مورد کنکاش قرار داد نوعی از آن به فرم و زبان شعر بر می گردد که عموما با شخصی شدن فرم وزبان شعر ، به تناسب، فهم خواننده نیز از آن تنزل می یابد و نوع دیگرشعری که در موضوعیت و ایده ها غالبا شخصی و بومی است . شعر گراناز موسوی هم شخصی است اما نه در قالب فرم بلکه در محتوا وایده های بر آمده از ذهن شاعر ، در حقیقت در شعرهای او با من ِ خصوصی موسوی سرو کار داریم ، منی که خود شاعر با سادگی کلام و زبان و همچنین باورپذیر کردن محیط اتفاقات شعر سعی در عمومیت دادن به آن و همزاد پنداری مخاطب می نماید" جزئی ترین مسائل زندگی من ممکن است در زندگی خیلی ها اتفاق بیافتد ، به شرطی که قابل لمس و درک باشد " در نمونه هایی می توان این ویژگی را مشاهده کرد >> هیچ کس سرما را ازآن زمستان کوچک نگرفت که چار سالگیم همانجا روی برف روی قلمدوش پدر جا ماند >> ؛ << کجایید سال های خیس تقویم های معطل جوانی مچاله ما>> یا در جایی دیگر << گاهی آن فدر دیر می شود که بادبادک از تو می گریزد و مرد می شوی >>
از ویژگی های زبان شاعر استفاده زیاد از اصطلا حات محاوره و گفتار است وچینش آنها با تعابیر دیگر زیبا و بابار معنایی بسیار نویی ا ست که هم از جنبه های زیبایی شنا ختی زیباست وهم از نظر فرم به کارگیری زبان<< گاهی آن فدر دیر می شود که بادبادک از تو می گریزد و مرد می شوی >> ؛<< ما ادامه همان اتفاقیم که زمین در کاسه مان گذاشت >> ؛<< ديگر ماهی شده ام و رودخانه ات از من گذشته است>>؛ << پشت چراغهای معطل هی قرمز شدم>> یا<< سنگ رودخانهام ،آب از سرم گذشته است>> ؛<< فالت را به من بده تا از دستت بگويم>>
از ویژگی های فرمیک زبان گراناز موسوی حتی بازی های زبانی نیز می توان یافت که بیشتر در شعرهای اخیر او نمود دارد ، البته نه نوعی از بازی های زبانی و ساختار شکنی های زبانی ای که به هیچ معنایی ختم نمی شوند بلکه گونه هایی از این ساختار گریزی های زبانی را در شعر های او شاهد هستیم که به معنا می رسند وکاملا در خدمت شعر و ایده شعری هستند نه شعر به مثابه زبان . خود گراناز موسوی در مصاحبه ای گفته" شعر در زبان اتفاق می افتد ، ولی در معنا هم اتفاق می افتد . نمی خواهم جانب معنا را بگیرم ، ولی به حرکت هر دوی اینها معتقدم " ویا در جایی دیگر می گوید " برای من زبان به هر حال یک وسیله ارتباطی است در خدمت شعر و ابزار شعر است ، نه اینکه شعر همان زبان است " این ویژگی شعر های او را در نمونه های پایین می توانیم ببینیم << دو دو ...دوستت دارم /دود میشود / در لکنت دو حلقه / دور میشوم>> ؛ << میخواهم بگويم در /...درد / ...در دوردست>> ؛<< به زن/ بزن هفتاد ضربه را / تا هی زنتر شوم کنار سنگها>>
<< گفت: بزن کنار! / گفتم: کنار رابطه خیس میشوم / نزن! میزنم/ پیش از آن که هفتاد ردّ قرمز / جوانیام را خط خطی کند / مرا زنتر / میزنم پس زنم>>
<< سایه ام می ساید به سایه ات با بهار همسایه می شوم می ریزی سایه می ریزد زیر چشمانم >>
شعرهای گراناز موسوی خرده روایتهایی هستند که تصاویری نوستالژیک می سازند ، تصویر سازی در شعر های ا و سهراب را در ذهن تداعی می کند . شعر گراناز موسوی مملو از کودکی ، نوستالژی و زنانگی است که همه اینها به ساخت فضاهای مینیما ل در شعرهای او کمک می کنند .
از ضعفهای شعر ا و می توان به دایره واژگان محدود به کار رفته در مجموعه هایش و همچنین موضوعات پوسیده برخی از شعرهایش اشاره کرد.
گراناز موسوی از آبروهای شعر معاصر است که هنوز می گوید " شعر یک اتفاق بومی است "
در ادامه مطلب چند شعر از ا و

آقای جان . ممد آقایی که اشتباهی آدمیزاد شد . زلف پریشون ونظر کرده خدایش
که با همه خداهای ما فرق می کند . ممد آقای باران ، پاییز. به قول خودش ممد
آقای پریشون. ممد آقای صالح علا.
صالح علا آکتور تاترهای یک دقیقه ای . آقای آبروی ترانه . کافه دار دهه هفتادی.
مدیر مسیولی که تمام مطالب نشریه اش را خودش و بارانش ( اسم پسرش هم باران
است از بس که پریشون باران) جمع می کنند و احتمالا با تیراژ یه چیزی تو همین
مایه ها . ممد آقای شبای جمعه رادیو پیام که با یه بی بی چه ها که نمی کرد . ممد آقای لیسانسه . استاد دانشگاهی که سر کلاس هی گریه می کنه . ممد آقای " عاشقان وقت
نماز است اذان می گویند " . ممد اقا مبصر ترانه . ممد آقای صالح علای جان.
محمد صالح علا را در رادیو پیام کشف کردم ، شبهای جمعه طوری ترانه می خواند
که چشمهایم مور مور می شد . بعدا با یه برنا مه تلویزیونی که اسمش یادم نیست اما
یادمه می گفت زعفرانی باشید ، آخر برنامه هم عوامل برنامه را اینگونه معرفی
می کرد مثلا ممد مینا خانوم ، سعید فروغ خانوم ، اصغر شمسی خانوم . در دهه
60 تاتری را اجرا کرد که یک دفعه بازیگران از وسط صحنه یه تابوت بلند می کردند
و می بردن تو خیابان ومردم بی خبر هم راهی می شدند لا اله الا الله . دهه 70
همینجوری یک کافه باز کرد . و حالا توی دهه 80 مجله ای دارد به نام نشانی که
کاملا صالح علا یی ا ست . با اولین بارون پاییز با دوستانش تماس می گیرد و
تبریک می گه بارون را . به قول خودش با مخاطب زلف گره می زند با ترانه
هایش با لحن صدایش.
چند ترانه از او
1
شما که لیسانس دارین ، سواد دارین ، روزنامه خونین
با بزرگا می شینین حرف میزنین
همه چی رو می دونین
شما که کلت پره
معلم مردم خوبین
واسه هر چی که می گن جواب دارین ، در نمی مونین
بگو از چیه که من دلم گرفته؟
راه می رم دلم گرفته
پا می شم دلم گرفته
گریه می کنم ، می خندم ، پا میشم، دلم گرفته
من خودم آدم بودم
باد زد و هوای منو برد
سوار اسبی بودم که روز بارونی زمین خورد
شما که لیسانس دارین ، سواد دارین ، روزنامه خونین
با بزرگا می شینین حرف میزنین
همه چی رو می دونین
شما که کلت پره
معلم مردم خوبین
واسه هر چی که می گن جواب دارین ، در نمی مونین
بگو از چیه که من دلم گرفته؟
2
بالش ها تان
متکاهاتان
متکاهاتان
بیشه ، بیشه – نور
3
تو شبستون چشات
پایین پله های پلکت
مچ مهتابو می گیرم
اون دمی که گرگ و میشه
با یه گله شقایق
پیش پای تو می میرم
من شبو به خاطراتم
وصله می کنم می دوزم
من به هر رعد نگاهت
گر می گیرم و می سوزم
تو شبستون چشات
پایین پله های پلکت
مچ مهتابو می گیرم
اون دمی که گرگ ومیشه
با یه گله شقایق
پیش پای تو می میرم
اگه روزا خواسته باشی
شبو تا تهش می نوشم
می زنم به آب وآتیش
با خود خورشید می جوشم
زخم خورشیدی تن رو
با شب وشبنم می بندم
اگه مقتول تو باشم
دم جون دادن می خندم
تو شبستون چشات
پایین پله های پلکت
مچ مهتابو می گیرم
اون دمی که گرگ ومیشه
با یه گله شقایق
پیش پای تو می میرم
تو با این نگاه یاغی
قرق سینه مایی
فاتح قلعه رویا
کی به فتح ما می آیی؟
نوستالژی است ، با رنج زاییده شد(تولد رنج است ) بارنج زیست ، آفرید ،
اومرد نبود ومرد فقط در تمام طول زندگی کودک بود آنگونه که خود می خواست
اگر این هستی اجازه اش را میداد.
شعری از او
مادربزرگ
گم كرده ام در هياهوي شهر
آن نظر بند سبز را
كه در كودكي بسته بودي به بازوي من
در اولين حمله ناگهاني تاتار عشق
خمره دلم
بر ايوان سنگ و سنگ شكست
دستم به دست دوست ماند
پايم به پاي راه رفت
من چشم خورده ام
من چشم خورده ام
من تكه تكه از دست رفته ام
در روز روز زندگانيم
پیچش 1) فردین نظری ، متولد 1345 در اسد باد (ساکن تهران )
از آثارش ((دوسار، آسمان ، غروب )) ، ((وقتی که دستها اعتقاد باغچه
میخواهند))، ((حالا دفترم خانه عروسکها است))، ((در می ز ن ن د...))
اینها را سراییده و ((من وفروغ)) ، ((من وشاملو)) ، ((من وهدایت)) از
نقدهای ا وست وچندین اثر چاپ نشده (به صورت رسمی) که نه به آنها
مجوز میدهند ونه خود را ا ذیت میکند.
پیچش2) شاید سالهای پیش هنگام رد شدن از خیابان انقلاب به سوی
ولیعصر دیوانه ای را می دیدید که کتابهایی را روی زمین چیده که
روی همه آنها نوشته شده بود فردین نظری ، گاه همانجا می خوابید ،
سر شما کلاه میگذاشت ، وآنقدر تلاش میکرد تا کسی کتابی را بخرد .
کسی نبود جز خودش . (( شعر تنها کسب وکار من است))
پیچش3) از زبان خودش )) فردین نظری ، متولد 1345، ساکن
تهران ، - یک کثافت تمام عیار.))
(( من متاسفانه فردین نظری هستم که البته این تاسف برای خودم نیست))
(( از من میپرسند چرا مثل آدمها زندگی نمیکنی ومن برای جواب فقط
یک جمله حرف دارم :چون خوشبختانه من آدم نیستم))
یاد د اشت اودر 13 فروردین 1382((کاش از نحسی روز سیزده نهایت
استفاده رابکنم وبلند شوم خودم را دار بزنم))
(( وقتی نطفه ای بسته میشود از همان دوره جنینی یک نفر به بازنده
ها اضافه میشود))
(( نه من هنوز دستم به خون خدا آلوده نشده وهنوز مثل نیچه خدا را
نکشته ام ، اما از طرفی با کازانتزاکیس هم صدا هستم وبرای این
قاتل خدا سه هورا میفرستم ... در هر حال خدای من زنده است ، با
من نفس میکشد وحالا حالا ها رفیق خیابان گردی های من است.))
پیچش4) شعرهایی از ا و
فاحشه ها خواهران تنی من اند
قدیسه هایی که هی کلاه سرشان می رود
هی کلاه از سرشان بر داشته میشود
وهی برای شان کلاه جدید سفارش می دهند.
چه کاشتی در این مزرعه پنبه !؟
که حاصلش
این همه تیغ ا ست
ول کن آینه را
دو تا بشوید
انتخاب سخت می شود.